دوستیها با یه سلام شروع می شن، چقدر قشنگ و دلنشین ادامه دار و طولانی می شن، از وفا دم می زنیم، از مهربونیها حرف می زنیم، بین تموم جمله ها، جمله دوست دارم رو جا می زنیم، اما یه روز می آید چشمامونو باز می کنیم، اونوقته که ما می بینم، اونی که از وفا دم می زده، از دوست دارمها برات فریاد می زده، تویه دامن کس دیگه پنبه ها شو تن تن می زنه، با بودن یه یار، هنوز داره مخ می زنه، این انصاف، عدالت، دوست داشتن؟؟؟ تو رو خدا شما بگید کجای اینکارا قشنگ و با احساس؟؟؟
دلم می خواست شهری بسازم اون دورا، کنار اون رودخونه ها ، پشت درختای صنوبر، شهری که عشق برکتش باشه دوست داشتن نون سفرش و وفا عطر خونه هاش و صداقت کلام آدماش .....
ولی افسوس که من به تنهایی نمی تونم همچین شهری با این عظمت بنا کنم
بر لب جویی و در کنار کسی که دوستش داشتم نشسته بودم.کف دستش را در جوی فرو برد و آن را بیرون آورده و به من نشان داد و گفت:آبی که کف دستم جای گرفته میبینی؟این نشانه عشق من است!
و به راستی چنین بود...مادامیکه دستانمان را با دقت باز نگه داریم آب در کف دستها باقی میماند.اما اگر انگشتانمان را سفت و سخت به هم بچسبانیم و و سعی کنیم که آبها را به اجبار در دستهایمان نگه داریم یک قطره آب هم در کف دستهایمان باقی نمی ماند.
اینست بزرگترین اشتباهی که مردم در هنگام عاشق شدن مرتکب میشوند...آنها میخواهند عشق را به اجبار حفظ کنند...به او امر کنند ...از او انتظار دارند...او را محدود میکنن...
بدینگونه است که عشقشان همچون همان آبها با کوچکترین تکانی از بین میرود و نابود میشود...
عشق باید آزاد باشد ...شما نمیتوانید طبیعت عشق را تغییر دهید...
اگر کسی را دوست دارید اجازه بدهید آزاد باشد...او را زندانی افکار و عقاید خود نکنید...
بدهید اما انتظار گرفتن نداشته باشید....
متقاعد کنید اما امر نکنید...
حفظ کنید اما اسیر نکنید...
خواهش کنید اما دستور ندهید...

من میتوانم آنچه را که باید باشم انتخاب کنم.دیروز مرده است...فردا که هنوز نرسیده است.من فقط یک روز دارم...همین امروز....و من میخواهم که در آن خوشحال باشم و حتما خوشحال خواهم شد ...
من برای آنها که دوستم دارند زندگی میکنم...
آنها که مرا همانگونه که هستم می شناسند...
برای تمام خوبیهایی که میتوانم انجام دهم....


اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ؛
خبرم کن...
بهت قول نميدم که...
ميخندونمت
.ولي مي تونم باهات گريه کنم
اگه يه روز خواستي در بري...
حتماً خبرم کن...
،قول نميدم که ازت بخوام وايسي
.اما مي تونم باهات بيام
اما...
اگه يه روز سراغم رو گرفتي
و خبري نشد ...
سريع به ديدنم بيا...
احتمالاً بهت احتياج دارم...
داشتم تو خيابون راه مي رفتم كه دو نفر داشتن صحبت مي كردن ...
يه پيرمرد با يه جوون!!!
پيرمرده داشت درباره ي يكي حرف مي زد ... مي گفت :
"فكر كرده من نمي تونم ماشين 50 ميليوني زير پام باشه؟؟؟ چرا ميشه! ... ولي چرل سوار يه
پرايد 6 ميليوني ميشم؟؟؟ چون نمي تونم به اندازه ي 50 ميليون زحمت بكشم! "
من تو دلم يه خنده ي گريه دار كردم و به اين فكر كردم كه كاشكي اوني كه ماشين 50 ميليوني
سوار شده به اندازه ي 50 ميليون زحمت كشيده بود...!!!