تبليغاتX
فرشته زندگيم

دوستیها با یه سلام شروع می شن، چقدر قشنگ و دلنشین ادامه دار و طولانی می شن، از وفا دم می زنیم، از مهربونیها حرف می زنیم، بین تموم جمله ها، جمله دوست دارم رو جا می زنیم، اما یه روز می آید چشمامونو باز می کنیم، اونوقته که ما می بینم، اونی که از وفا دم می زده، از دوست دارمها برات فریاد می زده، تویه دامن کس دیگه پنبه ها شو تن تن می زنه، با بودن یه یار، هنوز داره مخ می زنه، این انصاف، عدالت، دوست داشتن؟؟؟ تو رو خدا شما بگید کجای اینکارا قشنگ و با احساس؟؟؟

دلم می خواست شهری بسازم اون دورا، کنار اون رودخونه ها ، پشت درختای صنوبر، شهری که عشق برکتش باشه دوست داشتن نون سفرش و وفا عطر خونه هاش و صداقت کلام آدماش .....

ولی افسوس که من به تنهایی نمی تونم همچین شهری با این عظمت بنا کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 2:33  توسط نازيلا  | 

يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم
پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم
تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي
اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي
اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي
خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 3:41  توسط نازيلا  | 

درس زندگی:

بر لب جویی و در کنار کسی که دوستش داشتم نشسته بودم.کف دستش را در جوی فرو برد و آن را بیرون آورده و به من نشان داد و گفت:آبی که کف دستم جای گرفته میبینی؟این نشانه عشق من است!

و به راستی چنین بود...مادامیکه دستانمان را با دقت باز نگه داریم آب در کف دستها باقی میماند.اما اگر انگشتانمان را سفت و سخت به هم بچسبانیم و و سعی کنیم که آبها را به اجبار در دستهایمان نگه داریم یک قطره آب هم در کف دستهایمان باقی نمی ماند.

اینست بزرگترین اشتباهی که مردم در هنگام عاشق شدن مرتکب میشوند...آنها میخواهند عشق را به اجبار حفظ کنند...به او امر کنند ...از او انتظار دارند...او را محدود میکنن...

بدینگونه است که عشقشان همچون همان آبها با کوچکترین تکانی از بین میرود و نابود میشود...

عشق باید آزاد باشد ...شما نمیتوانید طبیعت عشق را تغییر دهید...

اگر کسی را دوست دارید اجازه بدهید آزاد باشد...او را زندانی افکار و عقاید خود نکنید...

بدهید اما انتظار گرفتن نداشته باشید....

متقاعد کنید اما امر نکنید...

حفظ کنید اما اسیر نکنید...

خواهش کنید اما دستور ندهید...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 14:7  توسط نازيلا  | 

هر روز صبح وقتی چشمانم را میگشایم به خود میگویم من این قدرت را دارم که امروز خوشحال باشم و یا غمگین...

من میتوانم آنچه را که باید باشم انتخاب کنم.دیروز مرده است...فردا که هنوز نرسیده است.من فقط یک روز دارم...همین امروز....و من میخواهم که در آن خوشحال باشم و حتما خوشحال خواهم شد ...

من برای آنها که دوستم دارند زندگی میکنم...

آنها که مرا همانگونه که هستم می شناسند...

برای تمام خوبیهایی که میتوانم انجام دهم....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 3:17  توسط نازيلا  | 

  • مهربونیات زیاده که هنوز خوب و صبوری مثل یک حس قشنگی حتی وقتی خیلی دوری.                  
  • شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست.                        
  • قشنگی زندگی به اینه که خودت خبرنداشته باشی که یکی داره دعات می کنه .                           
  • یادت همیشه سبز است در خلوت خیالم خوبم به خوبی تو هر چند نپرسی حالم.                          
  • تق تق تق کیه من گدای دوره گردم اومدم دورت بگردم.                                                              
  • به قلب ما نزدیک است ان کسی که از چشمان ما دور است.                                                         
  • انان که ز ما دور ولی در دل و جانند بسیار گرامی تر ... از انند که دانند.                                             
  • گفتم از دوست چه دیدی که چنین مسروری گفتم از دوست همین بس که ز ما یاد کند.                 
  •  دیر گاهی است که در حسرت یک شعر سپید شاعران قافیه را باخته اند.                                    
  • هر چیز بد در نهایت به عکسش تبدیل می شود. کنفسیوس                                                            
  • غم مثهل اشک چشم است در غبار اب و جارو می کند خدمت یار.                                          
  •  به علت باران بی وفایی جاده عشق لغزنده است لطفا با محبت حرکت کنید.                                
  •   برای رسیدن به قله کوه قبل از برداشتن هر  ابزاری اول اراده ات را بردار .                                       
  • شب هیچ گاه کامل نیست همیشه در انتهای اندوه پنجره ای باز است.                                            
  • برکت پروردگار مثل باران است اگر خیس نمی شوی جایت را عوض کن .                                         
  • مشکلات خود را با مداد بنویس و پاکن را در اختیار خدا بگذار.                                                      
  • هر وقت دلت برای دست خط بچگی ات تنگ شد با اون یکی دستت بنویس. 

       

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 2:27  توسط نازيلا  | 

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ؛   
خبرم کن...     
بهت قول نميدم که...        
ميخندونمت           
.ولي مي تونم باهات گريه کنم              

اگه يه روز خواستي در بري...  
حتماً خبرم کن...      
،قول نميدم که ازت بخوام وايسي           
.اما مي تونم باهات بيام               

اما...   
اگه يه روز سراغم رو گرفتي        
و خبري نشد ...          
سريع به ديدنم بيا...              
احتمالاً بهت احتياج دارم...   

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1:15  توسط نازيلا  | 

داشتم تو خيابون راه مي رفتم كه دو نفر داشتن صحبت مي كردن ...

يه پيرمرد با يه جوون!!!

پيرمرده داشت درباره ي يكي حرف مي زد ... مي گفت :

"فكر كرده من نمي تونم ماشين 50 ميليوني زير پام باشه؟؟؟ چرا ميشه! ... ولي چرل سوار يه

پرايد 6 ميليوني ميشم؟؟؟ چون نمي تونم به اندازه ي 50 ميليون زحمت بكشم! "


من تو دلم يه خنده ي گريه دار كردم و به اين فكر كردم كه كاشكي اوني كه ماشين 50 ميليوني

سوار شده به اندازه ي 50 ميليون زحمت كشيده بود...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 2:23  توسط نازيلا  | 

ادمک اخر دنیاست بخند/ ادمک مرگ همین جاست بخند/ دست خطی که تو را عاشق کرد/ شوخی کاغذی ماست بخند/ ادمک خر نشوی گریه کنی/ دنیا سراب است بخند/ خدایی که بزرگش خواندی مثل تو تنهاست بخند.......       
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 2:21  توسط نازيلا  |